
شعر و ادب پارسیشعر و ادب پارسیمن از آن روز كه شوهر شده ام خر شده امچه اسيری كه ز دنيا شده ام يكسره سير … من گرفتم تو نگيربود يك وقت مرا با رفقا گردش و سير … ياد آن روز بخير زن مرا كرده ميان قفس خانه اسير … من گرفتم تو نگير ياد آن روز كه آزاد ز غمها بودم … تك و تنها بودم زن و فرزند ببستند مرا با زنجير … من گرفتم تو نگيربودم آن روز من از طايفه دّرد كشان … بودم از جمع خوشان خوشی از دست برون رفت و شدم لات و فقير … من گرفتم تو نگير ای مجرد كه بود خوابگهت بستر گرم … بستر راحت و نرم زن مگير ؛ ار نه ...
ادامه مطلب
شعر و ادب پارسیشعر و ادب پارسیمرگ منمرگ من روزی فرا خواهد رسید،در بهاری روشن از امواج نور،در زمستانی غبارآلود و دور،یا خزانی خالی از فریاد و شور،مرگ من روزی فرا خواهد رسید،روزی از این تلخ و شیرین روزها،روز پوچی همچو روزان دگر،سایهای ز امروزها ‚ دیروزها،دیدگانم همچو دالانهای تار،گونههایم همچو مرمرهای سرد،ناگهان خوابی مرا خواهد ربود،من تهی خواهم شد از فریاد درد،میخزند آرام روی دفترم،دستهایم فارغ از افسون شعر،یاد میآرم که در دستان من،روزگاری شعله میزد خون شعر،خاک میخواند مرا هر دم به خویش،م...
ادامه مطلب
شعر و ادب پارسیشعر و ادب پارسیبلبلی خون دلی خورد، ظاهرا حافظ درباره مرگ فرزند سرودهبلبلی خونِ دلی خورد و گلی حاصل کردبادِ غیرت به صدش خار، پریشاندل کردطوطیی را به خیالِ شکری، دلخوش بودناگَهَش سیلِ فنا نقشِ اَمَل، باطل کردقُرَّةُ الْعینِ من، آن میوهٔ دل، یادش بادکه چه آسان بشد و کارِ مرا مشکل کردساروان! بارِ من افتاد، خدا را مددیکه امیدِ کَرَمَم همرهِ این مَحمِل کردرویِ خاکی و نمِ چشمِ مرا خوار مدارچرخ فیروزه، طربخانه از این کَهگِل کردآه و فریاد که از چشمِ حسودِ مهِ چرخدر لحد، ماهِ کمانابرویِ...
ادامه مطلب